خرید بک لینک
این کتابفروشی با کتابفروشی های دیگه ای که دیده بود خیلی فرق داشت. دو دهنه مغازه یکی می شدن، بعد دو طبقه می شد. طبقه پایین که سقفش کوتاه بود قفسه بندی های کوچک داشت و طبقه بالا که سقف بلندی داشت تا خود سقف قفسه بندی شده بود و پر از کتاب بود. طوری که صاب مغازه وقتی می خواست از طبقه های بالا کتاب برداره از یه نردبون چرخشی استفاده می کرد. سالها بود هوای تازه ای وارد این کتابخانه نشده بود. همه جا بوی کاغذ کاهی، چرم و تنباکو می داد. روی ستون کنار قفسه ها یه تابلو نصب شده بود که روش نوشته بود:اینجا توسط ارواح نویسندگان بزرگ تاریخ و مغزهای روشن گذشته تسخیر شده است ما اینجا کتاب می فروشیم نه آشغال ای عشاق کتاب! به اینجا خوش اومدیداینجا هیچ کسی در گوش شما زمزمه نخواهد کردهر چقدر می خوای پیپ بکش، ولی ظرفها رو نشکون هر چقدر می خوای لای کتابها بگرد قیمتها پشت کتاب درج شده اند اگه دنبال صاب مغازه می گردی، رد توتون ها رو دنبال کن. هر جا توتون بیشتری ریخته بود، من اونجام فقط پول نقد بده کتابی که لازم داری رو حتما داریم، اما مشکل اینجاست که بیشتر شماها نمی دونین چه کتابی لازم دارین!مردم امروزه سوء تغذیه مطالعه گرفتن بذار دکتر کتاب برات نسخه بنویسه میفلین با تشکرجات ...

ما را در سایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:15

محیط کتابفروشی گرم و باحال بود. یه میز قدیمی اون جلو گذاشته بودن و نورپردازی زرد رنگ همه جا دیده می شد. بالای هر لامپ یه آباژور سبز گذاشته بودن و زیر هر لامپ توتون سوخته شده ریخته بود. یه کم که جلوتر می رفتی می دیدی فضای کتابخونه تاریکتر می شه و دیگه خبری از لامپ های روی دیوار نیست. فقط یه لامپ بالای میز و صندلی ها روشن بود. همین. در قسمت "مقاله ها" یه آقای سن بالای محترم نشسته بود و داشت کتاب می خوند. در چهره ش رضایت و شادی موج می زد اما اطراف توتون سوخته روی زمین نریخته بود. پس می شد نتیجه گرفت که ایشون صاب مغازه نیست. هرچقدر به ته مغازه نزدیک تر می شد، مغازه جالب تر می شد. صدای خوردن دونه های بارون به پنجره می اومد و این تنها صدایی بود که شنیده می شد. اون ته مغازه کم کم بوی توتون داشت قوی تر می شد. قفسه های پر از کتاب تا سقف در کنار هم قرار گرفته بودند. یه میز شکلاتی اونجا بود که روش کلی کاغذ کادو قرار داشت. احتمالا وقتی کتابی به فروش می رسید کتابها رو کاغذ کادو می کردن. کسی اونجا نبود. مرد جوان با خودش فکر کرد "اینجا حتما تسخیر شده البته نه با روح مالکان گذشته اینجا بلکه با روح نویسندگان بزرگ باوفای تاریخ!" ...

ما را در سایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:15

همچنان داشت اطراف رو نگاه می کرد تا صاب مغازه رو پیدا کنه. یهو چشمش افتاد به یه گوی سفید درخشان. یه چیزی شبیه یه تخم مرغ بزرگ. دور اون گوی درخشان رو هاله ای از دود توتون گرفته بود. جلوتر که اومد دید این کله کچل صاب مغازه س. صاب مغازه چشمهای ریز ولی نگاه خیلی هوشمندانه ای داشت. روی یه صندلی راحت گوشه مغازه نشسته بود. جلوش یه میز بزرگ بود که روش پر از کتاب و روزنامه بود. و البته یه عالمه تنباکو. یه ماشین تحریر هم بود که زیر کلی دستنوشته دفن شده بود. صاب مغازه داشت پیپ می کشید و یه کتاب درباره آشپزی می خوند. "معذرت می خوام جناب. صاب مغازه شمایی؟"صاب مغازه برگشت و یه نگاهی بهش انداخت. چشمهای آبی، ریش قرمز، صورت گرد، کت شلوار آبی کهنه پوشیده بود ولی کفشهای چرمی شکلاتیش برق می زد. بدنش رو فرم بود. حداقل شیکم نداشت. برای مردی در اون سن و سال و با قد متوسط، خوب بود. ...

ما را در سایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:15

صفحه بندی